تبليغاتX
ایستگاه

ایستگاه

طواف گنبد
 هر شب در خيال خويش
 ضريحت را با آب ديدگانم غبارروبى مى كنم
 و با نسيم كبوتران ضريحت را در ديدگانم مجسم مى كنم
و بر گنبد طلايى ضريح تو طواف مى گذارم
چشم هايم شيدا براى يك لحظه يك ثانيه
حضور صميمى ات را در ضريح ترسيم مى كند
و من بى قرار مثل يك قطره حباب
 رنگين ترين رؤيا و مجنون ترين مجنون مى گردم
و از خطوط سبز تخيل بر وادى عشق تو گام مى نهم
و در سفر به نزد تو يا غريب الغربا!
 حكايت هاى خسته جانم را بازگو مى كنم
 و كبوتر ذهنم را از حرم تنگناى خويش
بر وادى عشق تو رهسپار مى گردانم
+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 19:27  توسط خاک  | 

خدایا

کمک کن گاهی خودم را نسبت به این کهکشان که در آن هستم  بسنجم

یهو هوا برم نداره 

یهو فکر نکنم

من هم کسی هستم

خدایا کمک کن بفهمم

کمم

ناچیزم

بی مقدارم

کمک کن

کمک کن

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 19:27  توسط خاک  | 


 
  ************ ********* ***
اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی

************ ********* ***
برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی
از جمله دوستان بد و ناپایدار
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دستکم یکی در میانشان
بی‌تردید مورد اعتمادت باشد
 

*********** ********* ***
 
و چون زندگی بدین گونه است
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد
که دستکم یکی از آن‌ها اعتراضش به حق باشد
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی
 *********** ********* ***
و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگه‌دارد
  ************ ********* ***
همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک می‌کنند
چون این کارِ ساده‌ای است
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می‌کنند
و با کاربردِ درست صبوری‌ات برای دیگران نمونه شوی
 ************ ********* ***
 و امیدوام اگر جوان هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیده‌ای، به جوان‌نمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند
 ************ ********* ***
 امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرنده‌ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می‌ دهد
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان
 ************ ********* ***
 امیدوارم که دانه‌ای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد
 ************ ********* ***
 بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: «این مالِ من است
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است
 ************ ********* ***
 و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پس‌فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 22:6  توسط خاک  | 

سال به سال / هر سال / يك سين ساده / از سفره هفت سين ما كم مي شود/ ،

چرا...؟ / پريا مي پرسد،پريا دختر يكي از كارگران همين خط واحد است.

 

سال به سال / هر سال/ هزار مشق دشوار/ بر شب تكليف و ترانه ما تحميل مي شود،

چرا...؟ / چرا نمي  گذارند / كسي در امتحان دشوار سر پناه .و سايه / قبول شود؟

پريا مي پرسد،

پريا دختر يكي از كارگران نيشكر تلخاب است .

سال به سال / هرسال

...

( بگذار سخن بگويم !) / واژه ها بي وثيقه آزاد نمي شوند،/ اين كيفر خواست تباني با ترانه زندگي ست؟

پريا نمي پرسد / من مي گويم / پدر من هم /يكي از كارگران خسته همين جها ن بود.

 

سال به سال/ هر سال / صحبت از نفت و چراغ و سپيده دم است / صحبت از سفره گشودن صبح است /

صحبت از علاقه عجيبي / به اسم عدالت است ،

اما پرده ها تاريك / پدرها خسته / سفره ها خالي !

 

سال به سال / هر سال

...

( بگذار سخن بگويم !) / بگذار هر چه مي خواهد ببارد/ ببارد از سنگ ، از سياهي ،از سكوت ، / ما نوميد نمي شويم / ما همچنان

سفره  بي سين خانواده خود را/ با الفباي تمام عيار عشق مي آراييم ،

اين را من نمي گويم

مادران ما مي گويند!

                                                            سید علی صالحی

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 18:30  توسط خاک  | 

چشمهایم را که می بندم

 

 درو دیوار

 

 به من می خورند.


خنده ام می گیرد.


با این چشمهای باز

 

به هیچ

 

جا نمی رسم.

از وبلاگ دوست خوبم نیلوفر دربندی

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 18:28  توسط خاک  | 

به التماس نجیبم بخند حرفی نیست

شکسته پای شکیبم بخند حرفی نیست

در امتداد جنونم بیا و رو در رو

به خنده‫های عجیبم بخند حرفی نیست

از آخرین نفس کوچه هم پرم دادند

به این غروب غریبم بخند حرفی نیست

طلسم اشک مرا با فریب دزدیدند

تو هم برای فریبم بخند حرفی نیست

من از عبور نگاهی شکسته ام، آری

شکستن است نصیبم بخند حرفی نیست

به حال من پری دل گرفته هم خندید

تو هم بخند حبیبم ـ بخند حرفی نیست

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 19:10  توسط خاک  | 

 

تو از دردی كه افتادست بر جانم چه می دانی؟
دلم تنها تو را دارد ولی با او نمی مانی
تمام سعی تو كتمان عشقت بود در حالی
كه از چشمان مستت خوانده بودم راز پنهانی
فقط يك لحظه آری با نگاهی اتفاق افتاد
چرا عاقل كند كاری كه بازآرد پشيمانی؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 18:59  توسط خاک  | 

عاشق مشوید اگر توانید

تا در غم عاشقی نمانید

این عشق به اختیار نبود

دانم که همین قدر بدانید

هرگز مبرید نام عاشق

تا دفتر عشق بر نخوانید

آب رخ عاشقان مریزید

تا آب ز چشم خود نرانید

معشوقه وفا به کس نجوید

هر چند ز دیده خون چکانید

اینست رضای او که اکنون

بر روی زمین یکی نمانید

اینست سخن که گفته آمد

گر نیست درست بر مخوانید

بسیار جفا کشید آخر

او را به مراد او رسانید

اینست نصیحت سنایی

عاشق مشوید اگر توانید

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 18:58  توسط خاک  | 

 

به بهاران سوگند ، که تو بر خواهی گشت

  من به این حادثه ایمان دارم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 21:14  توسط خاک  | 

 

براي كشتن يك پرنده يك قيچي كافي است

لازم نيست آن را در قلبش فرو كني

يا گلويش را با آن بشكافي

پر هايش را بزن....

خاطره ي پريدن با او كاري مي كند

كه خود را به اعماق دره ها پرتاب كند

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 13:7  توسط خاک  | 

کودک بودم من

و پدر جوان بود

و مادر جوان بود

و سرو باغچه ی خانه ی ما جوان بود

و اندوه من جوان بود..

من نمی خواستم و نمی خواهم قدم از کمربند پدر بلندتر شود

من نمی خواستم و نمی خواهم

 دوچرخه ام انقدر کنج انبار بماند تا کوچک شود برای پاهای بزرگ من..  

  "یغما گلرویی"

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 20:47  توسط خاک  | 

راستش رو بگو!

نگات که به نگاهی نیفتاده.دلمو که هنوز بایگانی نکردی.می دونم توقع زیادیه ولی به اون چشمها کمک

کن در حق دلم نا مردی نکنه.

یه وقت یه پرنده نیاد به مهمونی دلت یه آواز قشنگ بخونه دیگه صدای منو نشنیده بگیری.

یه وقت یه قاصدک یه خبر دروغ بهت نگه تموم باورهای تقدیرم رو زیر نگین بداقبالی ام گم کنی

یه وقت نری زیر بارون جای بوسه های دلتنگی ام را از رو گونه ات پاک بشه.

یه وقت دستای عابری رو نگیری دستامو که گرمی شون از دستای تو هست تنها بزاری.

یه وقت نیمه شب بیدار نشم ببینم مهمون کلبه حقیر قلبم رفته به کاخ شاهزاده قصه ها

یه وقت حرف فرشته هارو گوش نکنی بری تو آسمون من رو اینجا بی نور بزاری.

یه وقت با پرستوها کوچ نکنن بگی منو نمی شناسی.می دونم تو هم می شی شبیه اون لالایی که یه

بار بیشتر تو زندگیم نشنیدم.

خودت خوب می دونی پرنده ها هم می دونن تموم گلهای سرخ هم می دونن از پس این ناسازگاری پناه

برده ام به سازگارترین موجود زمین.

پس اجازه بده چند روزی بدون واهمه زیر بال و پرت به خواب زمستانی عشق بروم.

اگر خواستی در پاییز قلبت گمم کنی کمک کن برگ نباشم که با باد نا امنی فرو ریزم وزیر گامهای غرور

نامردی تحقیر شوم.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 18:14  توسط خاک  | 

 

شیخی به زنی فاحشه گفتا مستی

                                                هر لحظه بدام دگری پا بستی

گفتا شیخا هر انچه گویی هستم

                                              اما تو چنانکه مینمایی هستی ؟

                                                                                          

+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 17:20  توسط خاک  | 

عشق سمائی

 

                         من عشق تو از سما گرفتم

عاشق که شدم  شفاء گرفتم

 

دیدم که افق جلای حق زد

زین ملک ازل  نوا  گرفتم

 

چون مرغ چمن ندا برآورد

من مرده بودم    بقا گرفتم

 

بلبل به خزان کجا رها گشت

از رفتن او  ،     عزا گرفتم

 

دیدم  که دلم  فتاده  در چاه

بر یوسف خود جفا  گرفتم

 

ای رفته ز کوی  آشنائی

از رفتن تو  ، بلا  گرفتم

 

آدینه شود  ، ترا  بجویم

نادیده رخت  صفا گرفتم

 

سیمای ترا  اگر   ندیدم

یاد تو من از کجا گرفتم

 

آیا که شود به خوابم آیی

باخواب خوشت رضا گرفتم

 

امید وصال بی پناهان

من بی تو کجا وفا گرفتم

 

وصال

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 10:42  توسط خاک  | 

 

 

در نگاه کسانی که پرواز را نميفهمند ،

هر چه بيشتر اوج بگيری کوچکتر خواهی شد

کوچکتر خواهی شد.

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 16:27  توسط خاک  | 

الهی!

ای آرنـده غـم پشیمـانی در دلهـای آشنایـان و ای افکننـده سـوز در دل تائبـان...ای

پذیرنده گناهـکاران و معترفـان..کسی بازنیآمد تا باز نیاوردی وکسی راه نیـافت تا

دست نگرفتی..دستگیر،که چون تو دستگیری نیست..دریاب،که جز تو پناه نیست

و پرسش ما را جز تو جواب نیست و درد ما را جز تو دوا نیست...

        و از این غم ، جز تو ما را راحت نیست...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 20:19  توسط خاک  | 

 

سوم فروردین تولد منه

هرکی تو این روز تولدشه مبارکش باشه

+ نوشته شده در  جمعه دوم فروردین 1387ساعت 20:33  توسط خاک  | 

 

سال نو مبارک

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 17:21  توسط خاک  | 

 

گاهی از رویای تو می گذرم


گیرم که نمی بینی


و گاه از خواب های من تو می گذری


افسوس که نمی بینم.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 21:39  توسط خاک  | 

 

هيچ‌گاه ويترينی نداشته‌ام
تا دلم را در آن به نمايش بگذارم.
در قامت يک فروشنده دوره‌گرد عاشق تو شدم.
از اين روست که تمام خيابانهای شهر٬
عشق مرا می‌شناسند

تو را در ميان کوچه‌ها فرياد کردم.
دستمال کثيفم به کنج خاطره‌ها خزيده٬
و چرخ دستی‌ام٬
- با نقشهايی از گل بابونه -
تمام زندگيم بود

تو را برای کودکان بی‌کس فرياد کردم.
روزهای جمعه به جای يکشنبه‌ها٬
و شبها به سمت بالای شهر

شب و روز در تلاش بودم٬
تا انگار عشقِ دربندمان را رها سازم.
افسوس ... دو مامور ضبط کردند بساطم را
با آخرين قسط چرخ دستی٬ تو هم رفتی ...

...

حال٬ در قامت يک ديوانه دوستت می‌دارم
و تمام ديوانه‌های شهر
عشق مرا می‌شناسند ...

فخرالدين کوشه‌اوغلو

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 22:28  توسط خاک  | 

خدايا :

مرا به ابتذال آرامش و خوشبختي مکشان.

اضطرابهاي بزرگ غمهاي ارجمند و حيرتهاي عظيم را به روحم عطا کن.

لذت ها را به بندگان حقيرت بخش

و دردهاي عزيز بر جانم ريز.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 21:30  توسط خاک  | 

احسان نازنین دوست بزرگوار و ارزشمندم

.............................................

 

.................

...............

.........................

 

متاسفانه

ارادتمند: من

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 21:48  توسط خاک  | 

      بهار مي رسد،اما زگل نشانش نيست

 سيم،رقص گل آويز گل فشانش نيست

 

 دلم به گریه خونین ابر می سوزد

كه باغ، خنده به گلبرگ ارغوانش نيست

 

چمن بهشت كلاغان و بلبلان خاموش!

بهار نيست به باغي كه باغبانش نيست.

 

چه دل گرفته هوايي، چه پا فشرده شبي

كه يك ستارهء لرزان در آسمانش نيست!

 

كبوتري كه در اين آسمان گشايد بال

دگر اميدِ رسيدن به آشبانش نيست.

 

ستاره نيز به تنهايي اش گمان نبرد

كسي كه همنفس هست و همزبانش نيست!

 

جهاني به جان من آن گونه سرد مهري كرد،

كه در بهار،خزان،كار با جهانش نيست

 

ز يك ترانه به خود رنگ  جاودان نزند

دلي كه چون دل من رنج جاودانش نيست.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 21:37  توسط خاک  | 

 

حلاج شهرم
کسی نمی داند که زبانم چیست؟
که دردم چیست؟
که عشقم چیست؟
که دینم چیست؟
که زندگیم چیست؟
که جنونم چیست؟
که فغانم چیست؟
که سکوتم چیست؟
ای دنیای ناشناخته ای که به تازگی به تو رسیده ام.
تو را پیش از این ندیده ام
پیش از این.دور از تو در اقلیم دیگری می زیسته ام


آیا در این دنیا کسی هست بفهمد
که در این لحظه چه می کشم؟ چه حالی دارم؟
چقدر زنده نبودن خوب است.خوب.
خوب.خوب.خوب.خوب.خوب.خوب.خوب.
چه شب خوبی است امشب!
همه ی دنیا به خواب رفته است و من
تنها بیدار مانده ام
نمی دانم چه کاری دارم .....


اگر تنهاترين تنها شوم باز خدا هست
او جانشين همه نداشتنهاست
نفرين ها و آفرين ها بی ثمر است
اگر تمامی خلق گرگهای هار شوند
و از آسمان هول و کينه بر سرم بارد
تو مهربان جاودان آسيب نا پذير من هستی
ای پناهگاه ابدی
تو می توانی جانشين همه بی پناهی ها شوی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 21:19  توسط خاک  | 

یه

یه روز یه دانشمند یه آزمایش جالب انجام داد... اون یه اکواریم شیشه ای ساخت و اونو با یه دیوار شیشه ای دو قسمت کرد

تو یه قسمت یه ماهی بزرگتر انداخت و در قسمت دیگه یه ماهی کوچیکتر که غذای مورد علاقه ی ماهی بزرگه بود .

ماهی کوچیکه تنها غذای ماهی بزرگه بود و دانشمند به اون غذای دیگه ای نمی داد... او برای خوردن ماهی کوچیکه بارها و بارها به طرفش حمله می کرد، اما هر بار به یه دیوار نامرئی می خورد. همون دیوار شیشه ای که اونو از غذای مورد علاقش جدا می کرد .

بالا خره بعد از مدتی از حمله به ماهی کوچیک منصرف شد. او باور کرده بود که رفتن به اون طرف اکواریوم و خوردن ماهی کوچیکه کار غیر ممکنیه .

دانشمند شیشه ی وسط رو برداشت و راه ماهی بزرگه رو باز کرد اما ماهی بزرگه هرگز به سمت ماهی کوچیکه حمله نکرد. اون هرگز قدم به سمت دیگر اکواریوم نگذاشت .

میدانید چرا؟

اون دیوار شیشه ای دیگه وجود نداشت، اما ماهی بزرگه تو ذهنش یه دیوار شیشه ای ساخته بود. یه دیوار که شکستنش از شکستن هر دیوار واقعی سخت تر بود اون دیوار باور خودش بود. باورش به محدودیت. باورش به وجود دیوار. باورش به ناتوانی

 

ما هم اگه خوب تو اعتقادات خودمون جستجو کنیم،

 

 کلی دیوار شیشه ای پیدا می کنیم که نتیجه ی

 

 مشاهدات و تجربیاتمونه و خیلی هاشون هم اون

 

بیرون نیستن و فقط تو ذهن خود ما وجود دارند

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 10:53  توسط خاک  | 

 

زمزمه مي‌كني: دوستت دارم
لبخند مي‌زنم
لبخند ميزني
مي‌بوسم

عجيب منطقي‌ست همه‌چيز
حتي دلتنگي‌هايمان
حتي دلگيري‌هايمان
حتي اين‌همه فاصله
كه كاش تمام شود
و فردايي كه كاش امروز شود

تنها كاش
روياهايمان باور نكنند اين‌همه منطق را
كه من
تو را ميان رويا از جنس عشق يافتم
و تو مرا ميان آنها ...

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 18:39  توسط خاک  | 

 

                                                     يادم بماند که


                                                     لزومي ندارد


                                       همانقدر که تو براي من عزيزي


                                           من هم برايت عزيز باشم

 

   مي دوني اگه صخره و سنگ توی مسير رودخانه ي زندگيت نباشه صداي آب اصلا قشنگ نيست؟



            هیچ میدانی قصه ی بد مانند قهوه ی بد طعم است،هرگز نمی توانی تمامش کنی

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 18:37  توسط خاک  | 

 

دلتنگم از نبودن چشمت نگاه كن

با يك مداد ساده دلم را سياه كن

مي دانم اشتباه بزرگيست عاشقي

با اين همه به خاطر من اشتباه كن

مي ترسم از حوالي چشم تو رد شوم

چشمان سر به زير مرا سر به راه كن

تا كي شكسته بسته بمانم كه ميرسي

فكري به حال پنجره رو به ماه كن

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 20:31  توسط خاک  | 

hiccap

 يك انقباض غيرارادي در عضله ديافراگم و عضلات تنفسي بين دنده ‌اي است كه مي‌توان آن را با گذاشتن يك تكه يخ روي زبان، كشش زبان، گذاشتن ليمو روي زبان، نفس كشيدن در كيسه و يا ايجاد شوق و ترس زياد درمان كرد.

سكسكه معمولا 48 ساعت بيشتر طول نمي‌كشد ولي در فرم مداوم فرد بيش از 2 روز و كمتر از يك ماه مبتلا است. افرادي كه در شب پرخوري مي‌كنند، بلع هوا حين صحبت دارند و يا از نوشابه‌هاي گازدار استفاده مي‌كنند غالبا دچار سكسكه مي‌شوند.

تغيير ناگهاني درجه حرارت معده كه متعاقب خوردن آب سرد و يا چاي داغ و يا كشيدن سيگار حاصل مي‌شود از علل ديگر سكسكه است.

سكسكه در افراد مضطرب و داراي استرس بالا و يا متعاقب خبر خوشايند يا غمگين بروز مي‌كند.

در بيماراني كه بلع هوا علت سكسكه است بايد از صحبت در حين غذا خوردن پرهيز كرد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 16:23  توسط خاک  | 

روزگاریست

 

گل سرخ صمیمیت را،

 

از دل باغچه برداشته اند،

 

 علف هرزه درآن کاشته اند...

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 21:24  توسط خاک  |